تبليغاتX
شب شعر و موسیقی
به یاد استاد فریدون مشیری
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 4:51  توسط عاشق و هستی | 
http://irapic.com/picshow.php?id=210987

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 4:40  توسط عاشق و هستی | 

این گنه می باشد؟!

 

به من آموخته اند

 

که دلم شیفته ی هیچ عزیزی نشود

 

و همو مهر کسی هم نگزیند بر دل

 

او که از کودکیش تنها بود

 

باز هم تنها هست

 

و سپس خواهد رفت

 

آنچنان که آمده است

 

تو بگو ای هم کیش

 

این گنه می باشد؟

 

که دلی شیفته ی یک دل دیگر باشد

 

نیست اینجا دگر از بخشش دلها خبری

 

و نمانده به گل مهرو وفا،برگ و بری

 

ما شکستیم ره رسم وفا را هم کیش

 

ما،همین نسل جید

 

اینزمان،هر کسی

 

چند روزش،به دلی می گذرد

 

وسپس، توبه کند پیشهء خویش

 

بعد از آن،می کند نقش رخ یار دگر

 

با سر تیشهء خویش.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:6  توسط عاشق و هستی | 

تقدیم به آنکه دارمش دوست 

 

تفدیم به آنکه قلبم از اوست

 

آگر مهتاب از تن بر کند پوست

 

جدا هرگز نگردد یادم از دوست

 

 

قسم به عشمون قسم                    همش برات دلواپسم

     

قرار نبود اینجوری شه                      یهو بشی همه کسم

 

راستی چی شد؟ چه جوری شد؟    اینجوری عاشقت شدم 

    

شاید میگم تقصیر توست                  تا کم شه از جرم خودم             

 

به ملاقات آمدم        ببین که دلسپرده  داری   

       

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری    

 

نگاهم کن دلم را

 

عاشقانه هدیه کردم

 

تو دریا باش

 

من جویبار عشق و در تو جاری

 

من از پروانه بودن ها

    

من از دیوانه بودن ها  

 

من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم.

 

من ازهیچ بودن ها

         

ازعشق نداشتن ها  

        

از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم. 

 

راستی چی شد؟ چه جوری شد؟      اینجوری عاشقت شدم    

 

شاید میگم تقصیر توست       تا کم شه از جرم خودم            

 

من از عمر رفاقت ها

 

من از لطف صداقت ها 

         

من از بازی نور در سینه بی قلب  ظلمت ها نمی ترسم

 

من از حرف جدایی ها          

 

مرگ آشنایی ها   

 

من از میلاد طرد بی وفایی ها می ترسم.

     

راستی چی شد؟ چه جوری شد؟    اینجوری عاشقت شدم 

    

شاید میگم تقصیر توست      تا کم شه از جرم خودم            

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:14  توسط عاشق و هستی | 
سلام به همهءاونائی که منت سر ما گذاشتند و از اینجا دیدن کردند.بلاخره من جسارت کردم و با اجازهء علی جون اومدم.امید وارم که از از اینجا خوشتون بیاد.همچنین از این شعری که برای اولین بار براتون می نویسم.

زندگی یه احتماله،زندگی کتاب جبره

اولش گریهءبی بغض،آخرش تنگنای قبره

ما همه تجدید دنیا،دنیا شهریور نداره

وای به حال اون کسی که، گریه رو باور نداره

مثل یک بند متروک،ما به بی عشقی دچاریم

چه کسی آدم تر از ما،حیف که هوایی نداریم

این جواب اشتباه رو از رو دست کی نوشتیم؟

قصه از اول غلط بود،ما اسیر سرنوشتیم.

دوستون دارم یه دنیا

                           نظر یادتون نره

کوچیک شما هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:11  توسط عاشق و هستی | 
سلام با عرض پوزش تا اواخر امتحانات پایان ترم نمی تونم وب سایت رو اپ کنم.

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:44  توسط عاشق و هستی | 
ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز
از حنجره ات
پنجره ای سوی خدا باز
احساس من و ساز تو
جانهای هم آهنگ
حال من و آوای تو یاران هم آواز
گلبانگ تو روشنگر جان است بیفروز
قول و غزلت پرچم شادی است برافراز

 

من یقین دارم كه برگ

كاین چنین خود را رها كرده ست در آغوش باد

فارغ است از یاد مرگ!

لا جرم چندان كه در تشویش ازین بیداد نیست:

پای تا سر

زندگی است!

آدمی هم مثل برگ

می تواند زیست بی تشویش مرگ

گرندارد همچو او آغوش مهر باد را

می تواند یافت لطف:

هرچه باداباد را !

 

 

کاروان رفته بود و پیکر من

 

در سکوتی سیاه می لرزید

 

روح من تازیانه ها می خورد

 

 به گناهی که عشق می ورزید

 

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد میداد

مرا از یاد برد آخر ولی من

به جز او عالمی را بردم از یاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:27  توسط عاشق و هستی | 
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو کودکانت را بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون می کشانی از دنبال
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد
خیال نیست عزیزم
صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل کرده ست
چگونه این همه بیداد را نمی بینی
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی
صدای ضجه خونین کودک عدنی است
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
که در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و تست
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم
و یا به کوه به جنگل به غار بگریزیم
پدر چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یکقدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذاشت
که سیل آهن در رها ها خروشان است
تو ای نخفته شب و روزی روی شانه اسب
به روزگار جوانی به کوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خارا سنگ
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی که در گلو داری
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید ترا که دارد پاس
کسی که دست ترا یک قدم بگیرد نیست
و من که می دوم اندر پی تو خوشحالم
که دیدگان تو در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
پدر به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته ست
چه غم که گوش تو پیچ رادیو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند
و چند دهکده دوست را هواپیما
 به جای خانه دشمن گلوله باران کرد
گلوی خشک مرا بغض می فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
که چشم آنها با اشک مرد بیگانه ست
چه جای گریه که کشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند
غنیمتی است که دنیا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج میدهد اما
غم بزرگتری می کند هلاک مرا
بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم
 که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب
به کومه های خموش
به دشتهای به آتش کشیده متروک
که سوخت یکجا برگ و گل و جوانه در او
به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد
لهیب شعله سرخ
به چار سوی افق میکشد زبانه در او
به چشم های گرسنه
 به دست های دراز
به نعش دهقان میان شالیزار
 به زندگی که فرو مرده جاودانه در او
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:23  توسط عاشق و هستی | 
میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران کور
اینهمه اندوه در وجودم و من لال
اینهمه غوغاست در کنارم و من دور


دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او ناله مجنون
کوهم اما در ائ نه تیشه فرهاد


هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم
هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم


آنهمه خورشید ها که در من می سوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه که آوار غم شد و به سرم ریخت


زورق سرگشته ام که در دل امواج
 هیچ نبیند نه خدا نه خدا را
 موج ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم این جان از امید جدا را


می گذرم از میان رهگذران مات
میشمرم میله های پنجره ها را
مینگرم در نگاه رهگذران کو
میشنوم قیل و قال زنجره ها را .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:18  توسط عاشق و هستی | 
 

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:21  توسط عاشق و هستی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عشق يعني يك سلام و يك درود

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن بدست

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني با جهان بيگانگى

پیوندهای روزانه
مریم پائیزی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل اسفند 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
اشعار استاد فریدون مشیری
اشعار احمد شاملو
اشعار سهراب سپهری
دیدگاه خودم
اشعار شیخ اجل سعدی
پیوندها
روزگار غریبیست
پرواز را به خاطر بسپار
ستاره ئ شب
برهان خلف
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

عاشق و هستی


www.irLearn.com